خرید بک لینک
از خستگی آزمون امروز و ارزیابیاش خوابم بردهبود. با صدای ویبرۀ گوشی هشیار شدم. انگشتم را کشیدم روی صفحهاش و بین خواب و بیداری بودم که صدای عمو توی مغزم پخش شد: «حریر؟ سلام خوبی؟ چطوری؟» با صدای خشدار حاصل از خواب گفتم: «سلام عمو. مرسی خوبم تو خوبی؟» احوالپرسی را که کردیم با صدایی که رگههای خنده

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 15:50

از آنجایی که دو روز است ماه عسل پخش نمی شود و من هم حوصلۀ چندانی برای دیدن مسابقۀ امروز ندارم، خودم را میهمان این فیلم بسیار زیبا کردم. ممنون از شمایی که این فیلم را بهم پیشنهاد دادی. فقط یک جمله: «دمت گرم! عالی بود.»

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 15:50

امیدوارم هیچکس در دنیا به جایی نرسد که حرف احدی رویش تاثیر نگذارد. اینکه کسی با خوردن یک چک، با شنیدن داد و بیداد و حرفهای روانشناسطورانۀ دیگران و امثالهم به خودش میآید و سعی میکند مسیر زندگیاش را عوض کند، یک آدمِ خوشبخت است. من آدمِ خوشبختی نیستم و خیلی وقت است همه چیز را میگیرم به کلیۀ چپم!

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 15:50

بعد از اندکی ناخوش بودن و نبودن آمدهام بگویم حال من خوب است، حال من خوب است چون یک لیلا دارم که وقتی میبیند بر ضد خودم شورش کردهام و کامنتها را بستهام و جوابی هم نمیدهم، با این پیام «بیداری حریر؟» تمام سلولهای تنم را به قلبهای صورتی تبدیل میکند. چون وقتی بعد از نمیدانم چند روز میآیم و پنل

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 15:50

آدمی که شاعر باشد تکلیفش با خودش معلوم است. مینشیند و راحت شعر میگوید. اما آدمی مثل من که فقط بابا آب دادِ شاعری را بلد است، وقتِ شعرگفتن بیچاره میشود! تلی از حرفهای نگفته میماند روی دلش و نمیداند از فاعلاتن شروع کند یا مفاعیلن. نمیداند بگوید :«خواستم یک شب نشینم عشق را معنا کنم/ در میان مثن

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 15:50

کُما همه در حیرتِ اعصابِ خرابم هستند در عجبماندۀ افسانۀ خوابم هستند نگرانِ من و این قرص و دوایی بودن همهشب روی همین مبل، کُمایی بودن بیخبر از همهجا مردن و سردرد شدن اوجِ تب داشتن و در تبِ خود سرد شدن این محالیتِ بیممکنِ لبخند زدن اشکِ خود را به دمِ مشک همش بند زدن نگراناند چرا روح من از

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 15:50


تا بعد از کنکور و شاید کمی بعدترش نیستم

مراقب خودتون و دلاتون باشین :)

یاعلی

❤

عکس: حریر. خرداد 1396

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 15:50

کارنامه را گذاشتم جلوی پشتیبان و گفتم: - خانم پشتیباننژاد؟ - بله؟ - با این وضعیت، من ادبیات بابلسر قبول میشم؟ - خودت چی فکر میکنی؟ - نمیدونم. شما بگین چهرۀ جدیاش ناگهان باز شد و با لبخند گفت: - معلومه که قبولی! و فضای آن دفتر کوچک برای پرواز کافی نبود...

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 17:15

:: اولین واکنش من بعد از دیدن خودم در آینه: اوه ماااای گاااااااد! و هارهارهارهارهار خندیدن :)))) :: دوست عزیزی قبلا بهم گفت اگر حرف من را قبول داری صفر بزن. گفتم صفر چجوری است مثلا؟ گفت اگه صفر بزنی دیگر نیازی به چراغ مطالعه نداری :دی الان خواستم بگویم شاید باورتان نشود ولی من یک زدم! یـــــــــــ

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 17:15

مگر چند دخترک اسفندی توی این دنیا هست که دلم برای مهربانیاش پر بزند؟ که بخاطرش بروم ساحل و زنگ بزنم تا صدای دریا را بشنود؟ که البته نشد بشنود اما به جایش من شنیدم؛ شنیدم و دیوانه شدم، مجنون شدم، لیلا شدم، لیلا شدم. ❖ دریا دیوانهام می کند. والله که وقتی میبینمش یک سرباز بیچاره میشوم در مقابل س

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 23:07

شب بود. یک شب سرد و پاییزی که پسرک مقابل خالهاش ایستاد و بلند گفت: «من مثل بابای اویم» حالا سالها از آن شب گذشته و میخواهد برای من یک کلاه لبهدار مشکی بخرد تا هر وقت دیدماش به یاد او بیفتم. حتی بخاطر من ریشهای چند سالهاش را تیغ کرده و لابد دیگر خودش را بابای من نمیداند. هه...

عکس. امیرعلی.ق

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 23:07

❖بیشتر بدانید❖ با اینکه بعد از دیدنش تا یک ساعت غم عالم روی سرم ریختهبود اما از دسته لعنتیهای جذابیاست که درس مهمی در خودش دارد: تلاش خشک و خالی کفایت نمیکند، برای پیروزی باید هوشمندانه عمل کرد. ❖ در این مدت The Notebook را هم دیدهام اما حس میکنم پیشنهاد دادنش کفر محسوب میشود! :| ❖ تقریبا

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 23:07

طرۀ آشفته به پیشانیات/ هوش مرا دستِ کما دادهاست

جمع کن این سرکش دیوانه را/ وای که دینم به فنا دادهاست

حریر

این فیالبداههجاتی که میگویم مثل ته دیگ ماکارونی به جانم میچسبد :))

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 23:07

حجم: 138 کیلوبایت

انتقاد کنین! اولین باره به این شکل دست به قلم شدم

و اگر بد بود هم ببخشید :)

قشنگ ترین خستگی، خستگی دیروزم بخاطر نوشتن این داستان فی البداهه بود!

راستی

دیما خوبه؟ اسم هنری و این صوبتا :دی

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 23:07

درستاست که قبلترها گفتهبودم مدرسه تمامشده اما امتحانات ترم را پیش رو داشتیم و همه میدانستیم دوباره چشممان به جمال در و دیوارهای مدرسهمان باز خواهد شد. که دوباره قیافۀ نحس مدیر و معاون و اخم و تخمهایشان را خواهیم دید اما امروز با آن روز فرق دارد. امروز رسما دانشآموز بودنمان به پایان رسید. و

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 23:07

امروزو دوستش دارم :)

پس چرا به ما رای اولیا شکلات ندادن آقا معلم؟ :|


برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت: 7:56

رنگها ترانۀ زندگی را میسرایند، به زندگی معنا میبخشند، زیبایی را یکییکی به تار تار موهای خرماییاش میآویزند و دامنی از طرح نسترن به پایش میکنند. تصور کن اگر دنیا همهاش سیاه و سفید بود چه میشد؟ دنیای سیاه و سفید آدم را دق میدهد، آدم را هلاک

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت: 7:56

اول خرداد. من. پنجرۀ اتاق. صبح خنک بهاری. درخت انار. درخت انگور. بوتۀ گل سرخ. آسمان نقرهگون. نمِ نرم و نازک باران سرصبح. هوای پاک. جیغ و جار گنجشکها. صدای پای آب. نسیم. شیرعسل داغداغی که با شیر گاو مادربزرگ و عسل کندوهای بابا درست شده و... زندگی،

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت: 7:56

روزی که مرگِ من، نفسِ درد کسی را بند بیاورد، من آن روز یک بار دیگر از شادی خواهم مرد. این صبح ارزش چنین پایانی داشت :) سایت اهدا این پست آقاگل عزیز را حتما بخوانید :)

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت: 7:56

صفحه بندی